یوم الله اعظم انقلاب اسلامی

 

خدا می داند آن یک لیوان شیر داغ، توی لیوان به آن بزرگی، با آن چند تا رطب مضافتی بم، چقدر چسبید که محسن، یکی برای من ریخت و یکی هم برای خودش، و مثل آن ۳ دفعه قبل، نگذاشت حساب کنم و نوشت به پای عالم رفاقت.

محسن از راهپیمایی پرسید که چطور بود؟! از کدام خیابان آمدی راهپیمایی؟! جمعیت تا کجا بود؟! انگار خیلی شلوغ بود و از این حرفها. داشتم برایش حرف می زدم که پرید وسط حرفم و گفت: ولی اصلا نمی خوره که رفته باشی راهپیمایی، بیشتر می خوره که از فوتبال آمده باشی، مثل اون ۳ دفعه قبل.

الحمدلله همین که ساک ورزشی همراهم نبود، دلیل قانع کننده ای بود که محسن بپذیرد از فوتبال نیامده ام. بگذریم که لباس رسمی تنم بود و به جای کتانی، کفش پوشیده بودم و کلی عکس و پوستر و شعار دستم بود.

وقت خداحافظی با محسن، رفتم و گوشه آبمیوه فروشی، دستم را شستم و آبی هم زدم به صورتم. همان آینه کوچک، کافی بود که بفهمم چرا محسن گفت؛ بیشتر می خوره از فوتبال آمده باشی. صورتم سرخ بود و رد نشست عِرق و عَرق در پیشانی ام داد می زد و موهایم، فر شده بود توی هم و درد قدیمی زانو متاثر از چند ساعت راهپیمایی، که البته محسن، این یکی را نمی دید.

دقایقی بعد، در خانه آن دوست خبرنگار، اندک اندک داشت جمع مستان می رسید. با همان کد که محسن، ناخواسته دستم داد، سعی می کردم از روی قیافه دوستان، حدس بزنم که کی راهپیمایی بوده و کی نبوده و ساعت راهپیمایی، مانده بوده روزنامه که اخباری من جمله همین راهپیمایی را پوشش دهد. کار مقدسی که از حضور در راهپیمایی، چیزی کم نداشت.

از آن جمع، اغلب بچه ها را حدس زدم که از راهپیمایی آمده اند. یعنی همین که از در می آمدند تو، سرخی صورت شان داد می زد یک چیزهایی را. از جمع ما، بزرگی گفت: اینکه من امروز دیدم، مشابه اش را فقط در راهپیمایی های سال ۵۷ دیده بودم. بنده خدا خیلی سرخ بود صورتش!

آن حرف محسن، صورت خسته و سرخ شده خودم، چهره های آفتاب زمستانی خورده دوستان روزنامه نگار، ته نشین رنج و مرارت و شور و شعور در سیمای بچه ها، همگی نشان از تفاوت راهپیمایی ۹ دی داشت با خیلی از تجمعات دیگر، حتی در ردیف تجمع بزرگی مثل راهپیمایی ۲۲ بهمن.

***

روز ۲۲ بهمن همان سال ۸۸ بعد از راهپیمایی، همراه چند تا از دوستان سایبری، برای بار چهارم رفتم آبمیوه فروشی محسن تا طبق قولی که از قبل گرفته بودم، این بار پولش را حساب کنم که محسن هم بازی درنیاورد و گرفت. این بار اما محسن، نه به من و نه به هیچ کدام از دوستان نگفت که؛ بیشتر می خوره از فوتبال آمده باشید!

رفتم جلوی آینه تا تفاوت آنچه در یوم الله ۹ دی گذشت را بیشتر بفهمم با دیگر راهپیمایی ها، حتی راهپیمایی بی نظیر و کم سابقه ۲۲ بهمن سال هشتاد و اشک.

***

غروب ۲۲ بهمن در دفتر روزنامه، بچه ها با اینکه خیلی شعار داده بودند، خیلی راه رفته بودند، خیلی مرگ بر آمریکا گفته بودند، خیلی توی تراکم جمعیت، گیر کرده بودند، اما هیچ کدام صورت شان سرخ نشده بود. کسی گلویش نگرفته بود، اما جمعه ۱۱ دی ۸۸ در دفتر روزنامه، نمی دانم بچه ها روز چهارشنبه چه کار کرده بودند و چگونه شعار داده بودند که اغلب، گلوی شان گرفته بود و سرفه می کردند و صدای شان درست درنمی آمد. آن روز، جناب آبدارچی، چند برابر روزهای دیگر باید برای مان چای داغ می آورد!

***

آری! ویژه بود ۹ دی، این یوم الله اعظم انقلاب اسلامی. نهم دی ماه سال ۸۸ ویژه بود، چرا که فتنه، فتنه ویژه ای بود و دفعش، روز ویژه ای می خواست با مردمانی که باید فرق می کردند حتی به نسبت یوم الله ۲۲ بهمن. اگر در ۲۲ بهمن، یوم الله ما پیاده روی عاشورایی و معنی دار و مقدس و حماسی و نمادین تا میدان آزادی است، لیکن در ۹ دی ۸۸ محل دقیق تر رژه ما، نه خیابان انقلاب اسلامی، بلکه روی مخ آمریکا و اسرائیل بود. آن روز خدایی، دشمن فهمید که سران فتنه، سربازان بی عرضه نظام سلطه اند. بی عرضه ترین سربازان ارتش آمریکا!

/ 0 نظر / 14 بازدید